سلام ، آیا این بازدید اول شماست ؟ یا
صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 51

موضوع: در همسایگی گودزیلا(نوشته ی آنیلا)

  1. #1
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    در همسایگی گودزیلا(نوشته ی آنیلا)

    خلاصه:یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان...یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار...هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن...رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه...البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره...این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
    همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه...اماباورودش به خونه جدید...
    2 کاربر پست good girl عزیز را پسندیده اند . "K!nd~G!Яl" (09-18-2013),ghost (09-18-2013)

  2. #2
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    خب بریم که داشته باشیم پست اولمون و:

    به نام یگانه بهانه هستی

    -پاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!...دیرشده!
    این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟... انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم...از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم...تومن و نمشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من...پاشو...دیرشده!
    دهه...یه امروز و میخواستیم کلاسارو بپیچونیم و نریما...این خانوم اومده مارو باخودش ببره...چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کلافه گفتم:
    -اه...اری...من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو.
    - یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟!
    - یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان.
    - امروز باحسینی کلاس داریما!
    - خب داشته باشیم.
    - خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟
    درحالیکه داشتم دوباره خودم و می کردم زیر پتو گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد.
    وچشمام و بستم.
    - رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو!
    - بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.الانم سرم درد میکنه!
    - چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟!
    همون طور که چشمام بسته بود و داشتم سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه!
    ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو ببینم!خرخودتی...خدا پسِ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو!
    چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم.
    ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!
    خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم!
    - اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
    بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟!7:45!پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده!
    دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم!!
    یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و یه رژ خیلی ملایم زدم.ایناسرجمع 5 دقیقه ام طول نکشید. روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟!!
    ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد!
    باهم ازاتاق خارج شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید ازهال می گذشتی واینجوری هرکسی توی هال یاآشپزخونه بود،مارو می دید.
    مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید!
    ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده.
    اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟!
    نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام...
    مامان چشم غره توپی بهم رفت وگفت:اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟!
    روبه مامان گفتم:مامان بیخی! کله صبحی دوباره غلط تلفظی نگیر!خانوم بودن باشه برای بعد!خداحافظ.
    وبعداز گفتن این حرف،خیلی سریع ازدرخونه خارج شدم و به حیاط رفتم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه!
    ارغوانم خداحافظی کردو باهم ازخونه خارج شدیم.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  3. #3
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    و پست دوم:

    وقتی رسیدیم دانشگاه،یه ربع از کلاس گذشته بود. ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟!
    بابی قیدی شونه ای بالا انداختم وگفتم:بیخی بابا!مثلا میخواد چیکارکنه؟!
    بی خیال به سمت در کلاس رفتم و در زدم...بااجازه حسینی وارد شدیم.
    استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد ومعترض گفت:می دونید ساعت چنده خانوما؟؟!
    با پررویی ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد... 8 وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران.
    کلاس یهو رفت رو هوا...
    استاد باعصبانیت گفت: دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟!!
    ازکوره دررفتم...زبون خودت درازه... مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته... نمیخواستم چیزی بهش بگم اماحسینی رو کرد طرف بچه هاوگفت:می بینین؟؟!!!دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس.
    بااین حرفش رادوین(یه هم کلاسی فوق العاده مزخرف ودیوونه که بامنم سره جنگ داره) گفت: بله استاد...متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن.
    وبه سمتم برگشت وپوزخندی بهم زد...دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی کنید که نیم ساعت تاخیرشما از 17 دیقه تاخیر من بیشتربوده؟؟!!
    این ارغوان دیوونه هی نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم.
    حسینی که انتظار این حرف وازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم.
    - منم برای تاخیرم دلیل دارم.
    حسینی که دیگه نمیخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟!!
    من چیزی نگفتم...سکوتم و که دید روی کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟!!
    هیچ کس هیچی نگفت...حسابی خر کیف شدم...اصلا یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کلاسیام دوسم دارن...داشتم همین جوری بایه لبخند از سر رضایت به تک تک بچه ها نگاه می کردم که چشمم خورد به رادوین...پشت چشمی براش نازک کردم...اونم لبخند شیطونی زد...
    درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟
    جواب داد: چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون...خانوم رها شایان.
    ورو کرد سمت من و دوراز چشم استاد چشمکی بهم زد وباحرکات لبش گفت: 0- 1 به نفع من...
    چشم غره ای بهش رفتم.
    استاد گفت:می تونید بشنید خانوما اما شما خانوم شایان انتظار نمره نداشته باشین از من آخرترم.
    پوزخندی زدم گفتم:ازاولشم ازشماانتظاری نمی رفت!
    کلاس دوباره ترکید وحسینی باگفتن ساکت یه سکوت مطلق ایجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بریم بشینیم وشروع کرد به درس دادن.
    سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری سرم و روی میز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره رادوین کردم.پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حالا مثلا این اسم م و نمی گفت،سرش و با گیوتین می زدن؟!
    تو طول کلاس حتی یه نگاهم بهش ننداختم... اما اون همش به من نگاه میکردو پوزخند می زد...حالیت میکنم...صبر کن...چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!!!!! حالا ببین کی گفتم.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  4. #4
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    پست سوم:
    بعداز تموم شدن کلاس ورفتن حسینی، بی پروا به سمت رادوین رفتم که کنار چندتا از رفقاش(امیروبابک )نشسته بود...
    اخم غلیظی کردم و گفتم: کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟؟!!
    امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!! آخه احمق اون که داره من و نگاه میکنه!!!! پسره روانی...
    باعصبانیتی که توصدام موج میزد گفتم:من دارم باتو حرف میزنما...
    چیزی نگفت.
    - هوی باتوام...
    - ...
    - کری؟؟!!
    این بار دستش و نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای به بابک گفت:بابک صدای وزوز میاد!میشنوی توام؟؟!!
    دیگه داشتم آتیش می گرفتم... پسره عوضی کثافت... خواستم یه چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا... بس کن...بیابریم.
    ودستم و کشید که از کلاس بریم بیرون...منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم. به در کلاس که رسیدیم،به سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی و که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدام و بشنوه گفتم: این دفعه 0-1 به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم!!!
    وبه همراه ارغوان از کلاس خارج شدیم.

    ***********
    - ارغوان همش تقصیر توئه...اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم!!!
    خیلی اعصابم خورد بود...دلم می خواست برم رادوین و له کنم.پسره احمق...چطور به خودش اجازه داد اونجوری بامن حرف بزنه؟؟!!بیشـــــــــــــــ ــــعور.
    میکشمت...نه اصلا چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره...اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می کنم...ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم.
    درونم به من- آره.حتماهم تومی تونی؟؟؟
    من به درونم- چرانتونم؟؟!!!حالیت میکنم آقارادوین صبر کن.
    - زهی خیال باطل!!!!!
    - ببینم تو طرفدار منی یاطرفدار رادوین؟؟؟!!!خفه اعصاب مصاب ندارم.
    - اگه خفه نشم چی میشه؟؟!!
    - میزنمتا.
    - هه...خندیدم
    من و مسخره میکنه؟؟!!دستم و بردم بزنم تو دهنم که یهو عقلم اومدسر جاش.
    منم خلما!!هی هی بادرونم دست به یقه میشم.یعنی چی؟؟مردم چی میگن؟؟!! زشته. یکی تواون وضعیت من و میدیدا فکر میکرد متعلق به تیمارستانم اونم توببخش بیماری های حاد!والا.
    ارغوانم حتما همین فکرو کرده بود چون زل زل نگام می کرد.
    آخ...سرم...اصلا حواسم به این سردرد مسخره نبود. از دست نگاه های خیره ارغوانم داشتم دیوونه میشدم.عصبی نگاش کردم و گفتم: چیه؟؟!!خوشگل ندیدی؟
    ارغوان باخنده- خوشگل دیدم.خوشگلِ دیوونه ندیدم.توبا خودتم درگیریا!!!چراخودت و میزنی؟؟
    اخم غلیظی کردم و گفتم: این خوددرگیریا از صدقه سری شماس.مگه میشه آدم یه رفیق دیوونه مثه تو داشته باشه وسالم بمونه؟؟!
    ارغوان هیچی نگفت وفقط خندید.
    - روآب بخندی.هی هرچی من میگم میخنده. پاشو بریم.
    ارغوان خندش و جمع کردوباتعجب گفت: کجا؟
    - خونه پسرشجاع.خونه دیگه گاگول.
    اخمی کردوباعشوه تکونی به سروگردنش داد وگفت: گاگول خودتی.من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سلامت!
    اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم دَره حالا میگه بروبه سلامت!
    باکدوم ماشین؟!اشکانم که الان سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.لااقل میگفتی میخوای من و قال بذاری ونبری،ازاولش یه فکری به حال خودم می کردم.
    همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگل.
    ارغوان خنده بلندی کردوچیزی نگفت!
    آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟!
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  5. #5
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    پست چهارم:حتی برنگشتم نگاهش کنم.به راهم ادامه دادم.نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه!اشکان
    تویه شرکت سخت افزارکامپیوتر کار می کرد.مهندس کامپیوتر بود.
    نگاهی به ساعتم انداختم.10 بود. ساعت اوجِ مشغله کاری اشکان!شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن بیشتربود والا.لااقل اون یکی و پیداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چی که 23 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
    همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می ترکید...برای اینکه اعصابم آروم بشه رفتم روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم ومشغول جمع کردن افکارم شدم.
    خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا. خب تاکسی می گیرم؟!نه...خوشم نمیاد هی وایسه این و اون و پیاده کنه.خب دربست بگیر.نه نمیخوام از تاکسی خوشم نمیاد.کرم داری دیگه.مثلاالان داری کلاس میای؟!!باتاکسی بری،واست کسرِشانه؟!!نه باباکلاس چیه؟!!کسرِشان کجابود؟!!حسش نیست باتاکسی برم...اگه باتاکسی برم مجبورم یه مسافتی وپیاده طی کنم!!همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تر بود. میدونستم باید کلی التماس کنم اما راهی جزاین نداشتم.
    گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لحن آدمای مریض و بگیرم بَلکَم دلش به حالم بسوزه.
    دیگه داشتم ناامید می شدم که سرِ هشتمین بوق برداشت:
    - چیه؟چیکارداری؟
    - علیک سلام.
    - سلام.چیه رها؟کاردارم زودبگو.
    بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکـــــــان!!!!!!
    اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
    - هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟
    خندیدوگفت: چی ازم میخوای؟
    لبخندی زدم.آفرین اشی الحق که دادش خودمی. زود حق مطلب و گرفتی.باریک ا... به تو!
    خیلی سریع وتند گفتم:بیا دنبالم.
    - امرِ دیگه؟!
    - نه فقط همین!
    خندید وبعداز یه سکوت کوتاه گفت:
    - خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم.
    - چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنت و بهم بدی پاشو بیادنبالم.
    - رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم!!
    - اشکان اذیت نکن دیگه.
    - وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟
    - چرا ولی یه مشکلی پیش اومد.
    - چه مشکلی؟
    - بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم.
    - رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما!!
    درحالیکه سعی میکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکانی...قربونت برم...الهی من فدات شم...اشکانی بیادیگه. جونه رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصلا خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام...
    اشکان باخنده پریدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و به دیارباقی می شتافی.
    - اشکان میای؟؟
    - آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم.
    درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و ازپست گوشی اشکان و بوس کردم.
    - وای اشکان عاشقتم!
    اشکان باخنده- مابیشتر.دارم میام بای.
    - بای.
    گوشی وکه قطع کردم یه لبخند اومدروی لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاییم گفته بودم!من فقط سرم دردمیکنه.نه صورتم یخ کرده نه رنگم پریده...چه خلم من!
    پاشدم برم دم در که یه صدایی سرجام میخکوبم کرد:
    -چه تحویلم می گیری اشکان جون و!!!
    اِی بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه یه ذره دیگه زر زر می کردباخاک یکسانش می کردم.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  6. #6
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    پست پنجم:
    بدون اینکه بهش محل بدم ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم.اونم دنبالم میومد.اَه...چقدکنه اس.سعی کردم به اعصابم مسلط بشم.چندتا نفس عمیق کشیدم تاخودم و برای نبردپیش روم آماده کنم!رادوین الکی دنبال من راه نمیفتاد.حتمادوباره می خوادیه کل کل جدید راه بندازه...دلم نمی خواست بهش محل بدم...اگه من بهش توجه نکنم اونم خیط میشه ومیره پیِ کارش!!بااین اعصاب داغون من غیرممکن بودکه بتونم دربرابر رادوین وتیکه هاش ساکت باشم اما اعصابم غلط کرده باهفت جدش!
    باخنده به من نگاه کردوگفت:چرا خودت وسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟!
    هیچی نگفتم...فقط داشتم تودلم بهش میخندیدم که چقدراحمقه.خودش شونصدتا دوست دختر داره فکرکرده منم از اوناشم!!!!!نخیر...ازاین فکرپوزخندی روی لبام نشست.
    رادوین وقتی دیدهیچی نمیگم نگاه خریدارانه ای بهم کردوگفت:اِی...بدم نیستی...ازاین اخلاق گندت بگذریم...سره جمع خوبی...فقط یه خورده همچین نافرمی...میدونی چی میگم؟!راستش...باهیکلت حال نمیکنم!
    این و که گفت آتیش گرفتم.توخره کی باشی که بخوای حال کنی یانه؟؟!پسره ی پررو دیگه شورش ودرآورده...روی پاشنه پام چرخیدم و روم و کردم طرفش. قدش 25-20 سانتی ازمن بلندتربود.برای همینم مجبورشدم یه ذره خودم و بکشم بالا.بانفرت به چشماش خیره شدم وگفتم:توکی باشی که بخوای باهیکل من حال کنی یانه؟!!مثل اینکه خیلی خودت ودستِ بالاگرفتی آقای رادوین خان!!
    رادوین که به چشمام خیره شده بود سرش و آوردنزدیک صورتم.فاصلمون خیلی کم بود درحد 5 تا انگشت.نفس هاش به صورتم میخورد.اخمی کردوگفت:اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد.
    اولش متوجه نشدم چی میگه.گنگ بهش نگاه کردم که باچشمش به جایی اشاره کرد.رد نگاهش و گرفتم ورسیدم به اشکان که توی ماشینش نشته بودوزل زده بودبه من ورادوین....اوخی داداشیم.لبخندی اومد روی لبم...چه زوداومد!!!!شایدم من زیادی بااین گودزیلا حرف زدم ونفهمیدم زمان کی گذشت!!
    روم و کردم طرف اشکا ن و براش دست تکون دادم واونم برام بوق زد. به سمتش رفتم. خیلی سریع سوار ماشین اشکان شدم.
    - سلام برداداشی مهندس خودم!
    اشکان مشکوک نگام کردوگفت:این پسره کی بود؟چی می گفت؟
    - هیچی بابا...این همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت.
    اشکان که از رگ گردنش معلوم بودغیرتی شده گفت:اذیتت می کنه رها؟؟
    یه فکری جرقه زد توذهنم.اگه بهش بگم آره وبره حالش وجابیاره خیلی توپ میشه ها نه؟؟
    نه بابا بیخی...من اینجوری بیشتر حال می کنم که فکرکنه اشکان دوست پسرمه...آره بابا اگه اشکان بره مزه ی قضیه می پره!!!!!
    لبخندی زدم و به رادوین نگاه کردم.هنوزم سرجاش وایساده بودوباحرص نگام می کرد. از لجش به سمته اشکان برگشتم و رفتم جلوی صورتش.یکی نمی دونست فکر می کرد داریم صحنه +18 ایجاد می کنیم.منم همین و می خواستم تا لج رادوین و در بیارم! گونه اشکان و بوس کردم و بعداز یه مدت کوتاه رفتم کپیدم سرجام.
    اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این الان برای چی بود؟!
    - واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم...
    اشکان باخنده پرید وسط حرفم:خوبه خوبه. حالا نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم!
    خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  7. #7
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    خودم عاشق این قسمتام.امیدوارم شمام دوس داشته باشید
    اینم از پست ششم:
    باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.وای چقدمن خوابم میاد! هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید.
    ازاونجایی که باارغوان قهربودم قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.بی حوصله به اتاق اشکان رفتم.
    اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.آجیت فدات بشه که انقده ماهی.خوش تیپ،خوش هیکل،خوش استیل،خوش قیافه،خوش اخلاق،خوش برخورد.خوش به حال سارا...شوهرش همه چی تمومه!!
    سارا نامزد اشکان بود.دوماهی میشد که نامزد کرده بودن.قراربود یه چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.وای!نه... اشکان از این خونه بره من ازتنهایی کپک میزنم!سارا بمیری که داداش اشکانم و ازم گرفتی.آخی دلت میاد رها؟!سارا به این ماهی بمیره؟؟!خداییش خیلی دختره خوبیه.اشکانم خوب کسی و گرفته.چقدرم بهم میان.خوشبخت بشن.تازه رهاخره اگه سارا چیزیش بشه که اشکان دق میکنه!!نه نه...من شکر خوردم ایشاا... همیشه عاشق هم باشن.قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوبالات بره!
    وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن!
    ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت اشکان رفتم و بیدارش کردم.
    به اتاقم که برگشتم ساعت 7 بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه!!
    به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه.
    مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم. رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب ملایمم زدم.کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود بالا.موهاشم صاف بانیترو برده بود بالا.خیلی جذاب شده بود!
    لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد.
    - اُلالا... مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟
    اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکمالاتن.
    اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته.
    بعدش دستش و گذاشت پشت کمرم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه.
    بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد.
    بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام.
    ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود!
    بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچلای بابا!
    اشکان بالحن لاتی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون!
    منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم لاتی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو!
    مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شمالاتین اینجوری صحبت می کنین؟!حالااین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش.
    بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم!
    مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد حال نباش دیگه!
    من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه 50 تومنی.بابای مام راه افتاده بودا!!
    بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون میکَنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا!
    بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم.
    مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟
    اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟
    من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی.
    اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده...بایدزودتربرم.
    مامان- خب لااقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره.
    اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟!
    یه لقمه بزرگ برای خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم.
    وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  8. #8
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    پست هفتم:
    رسیدیم دم در دانشگاه.
    اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم.
    از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید. ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم تو ماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟
    اشکان سری تکون دادوگفت:آره...ساعت 5 همین جا باش.
    لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ!
    - خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه.
    لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم و اول صبحی مخشوش کرد؟؟
    صدای راننده اومد: به به خانوم رهاخانوم!!
    این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟
    ازلاستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم بالا. لاستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پلاکشم که ایران چهل وچهاره.لامصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکلاس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه! یه خرده بالاتر...چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه....چه دماغی...اُه اُه چه عینکی... موهاروداشته باش...
    اِ؟!!! صبر کن ببینم...این که رادوین گودزیلاس! اصلااین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت!!!!!
    اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوینم برای نگهبان دم در بوقی زدوگفت: چاکر آقا رحمان!
    انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان گفت:
    - سلام...رادوین خان.
    وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد بالا.خو چیکارکنم اسمش و بلد نیستم!
    سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم. همین جوری قدم برمیداشتم و می رفتم جلو.رادوین ماشینش و برد توی پارکینگ که یه خورده ازمن جلوتر بودوهنوز بهش نرسیده بودم.خدارو شکر تااین پارک کنه من در رفتم.سعی کردم تندتند برم.
    همین جوری خوشحال داشتم می رفتم.می خواستم ازجلوی پارکینگ رد بشم که هم زمان بامن رادوینم از پارکینگ خارج شد.
    اَه...من که انقدر تند راه رفتم.این بی ریخت زشت چجوری انقدر زودماشینش و پارک کردوبه اینجارسید؟!
    لبخند مضحکی روی لباش بود.اخمی کردم. داشتم ازجلوش رد می شدم که خودش و کشید کنارمن.حالا داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم!!!
    اَه... اَه...الان من و بااین میبیننن شرف مرفم میره کف پام...ایـــــــــش!!
    سعی کردم تندتر برم که شونه به شونه اش نباشم اما اونم به سرعتش اضافه کرد. صدای مسخره اش توی گوشم پیچید:
    - ارادت مندیم سرکاره خانوم.آقا اشکان جـــــــون چطورن؟!
    پوزخندی زدم.دیوونه اسکل... چرابراش مهمه!؟؟! بذار حالش و بگیرم:
    - اشکان جان خوبه خوبه.
    پوزخندی زدوگفت: چراخوب نباشه؟!دوست دختر خوب!نازکش مجانی خوب!بوس مفتکی خوب!
    متوقف شدم.به سمتش برگشتم و توی چشماش زل زدم.بالحن خونسردی گفتم:
    - شمامشکلی دارین؟!
    رادوین به چشمام زل زدوگفت: نه... چه مشکلی؟!
    پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم.
    بالحن توهین آمیزی گفتم:
    - پس راهت و بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی من و باتو ببینه.
    همین جور که دنبالم میومد عصبی گفت: چرا اون وخ؟!
    - چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن...اونم باتو.
    خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن.ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم.
    پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟!
    لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری!!
    این چه زری زد؟!الان به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور!
    روی پاشنه پام چرخیدم.به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتم و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازلای دندونای به هم فشرده ام میومد گفتم:
    -چی گفتی؟!
    پررو پررو برگشته میگه: عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین!!
    عصبی صدام و بردم بالا:حرفت و پس بگیر.
    مثل پسربچه های تخس وشیطون لبخندی زدوابروهاش و بردبالاوگفت:نوچ!.
    - حرفت وپس بگیر.زود...تند...سریع.
    - نوچ.
    دیگه داشتم به مرزجنون می رسیدم. جیغ بلندی کشیدم و گفتم: حرفت و پس نمی گیری؟!
    رادوین دوباره ابروانداخت بالاوخیلی خونسردگفت:نوچ!
    عصبی شده بودم...آی حرص می خوردم...چقدراین پسره تخسه!بهش نزدیک تر شدم وکلاسورم و که توی دستم بود، به سینه اش کوبوندم.
    بالحن عصبی دادزدم:باشه...پس بگردتابگردیم جناب رستگار!
    رادوین دستی به یقه اش که دراثرضربه من یه خرده نامرتب شده بود کشیدو خیلی خونسرد,باصدای بلندی گفت:ماکه خیلی وقته داریم می گردیم خانوم شایان!
    انقدراین چندتاجمله آخرمون و بلندگفتیم که کل دانشگاه روی ما زوم کرده بودن.ای توروحت رادوین!!شرفم و بردی.من تودانشگاه یه جفت آبرو بیشترنداشتم که اونم رهسپارکردی رفت؟!
    برای اینکه ازاون جو مسخره فرارکنم،پوزخندی زدم وروی پاشنه پام چرخیدم.روم وبرگردوندم وبه سمت کلاس به راه افتادم.
    باحرص قدم برمیداشتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.بی حوصله به کلاس رفتم.هنوز بیشتربچه ها نیومده بودن.رفتم گوشه کلاس روی صندلی های جلونشستم وبه روبروم خیره شدم.
    من واسکل میکنه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم...صبرکن...آقارادوین توهنوز رها رو نشناختی.فکرکردی من مثل دخترای دیگه ام که برات غش وضعف برم؟!نخیر...
    حالت و می گیرم اساسی.فقط بشین ونگاه کن.
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  9. #9
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    پست هشتم:
    حالااین همه داری تهدید می کنی چه غلطی میخوای بکنی؟!میخوام حرصش و دربیارم.اون وقت چجوری؟!یه ذره فکرکردم...راست می گیا چجوری؟!آهان این ماشین خوشگله رو دیدی؟!چه لاستیکایی داشت لامصب! میخوام یه حال اساسی ازش بگیرم تافسش درآد...لاستیکش و پنچرمی کنم تا امروز پیاده بره خونه حالش جابیاد...خودشه...تااون باشه که به من توهین نکنه.
    - به به رها خانوم.قهری الان شما؟!
    اَه... ارغوان زدتمام افکارم و قیچی کرد.سعی کردم دوباره به نقشه کشیدنم برسم ومحلش ندادم.
    ارغوان که دیدچیزی نمیگم اومدوکنارم نشست.دستش و گذاشت روی دستم و مهربون گفت:قهری رهاجونی؟!
    هیچی نگفتم.خب داشتم نقشه می کشیدم...
    - رها...
    -...
    - قربونت برم من و ببخش.
    - ...
    - اگه بدونی امروز بدون تواومدن چقدر ضایع بود...هیچکی نبود دیوونه بازی دربیاره.
    زکی...این دختره رو باش!من فکرکردم دلش برای خودم تنگ شده.نگوخانوم هوس شوخی وخنده کرده جای من و خالی دیده!
    استاد اومد سرکلاس.برای همینم ارغوان دیگه حرف نزد.تاآخرکلاسم حتی نگاهش نکردم.
    رادوین تو کلاس نبود...یعنی اصلاهمچین واحدی نداشت.رادوین 3 سال ازمن بزرگتره...سال آخریه.فقط توی همون کلاس حسینی همکلاسیمه.همون یه دونه کلاسم بسمه.کشته من و!
    آقای سال آخری،سال آخرت و واست می کنم جهنم فقط نگاه کن!
    کلاس که تموم شد.سریع وسایلم و ریختم توکیفم وداشتم ازکلاس می زدم بیرون که ارغوان دوباره نطق کرد:
    - رها...لوس نشو دیگه!بیاباهم بریم کافی شاپ ازدلت دربیارم.
    همون طور که ازکلاس می رفتم بیرون گفتم: نمی تونم بیام!من کاردارم.
    وخیلی سریع خودم و رسوندم به حیاط دانشگاه.
    خب من الان باید بدونم که این رادوین گور به گورشده تاکی کلاس داره.باید یه جوری برنامه ریزی کنم که هم زمان باتموم شدن کلاس اون، بادگیری منم تموم شه.
    خب ازکی بپرسم؟! از خودش که نمی تونم بپرسم می کشتم...امیرم که خیلی بداخلاقه...نمیشه...خب ازکی بپرسم؟!آهان بابک!آره خودشه...این پسره همچین یه نموره ازمن خوشش میاد...بروبابا...به جانه تو...هروقت من و می بینه لبخندملیح میزنه وسلام می کنه...هرکی سلام کردازتوخوشش میاد؟؟خره این ازاون سلامامی کنه!!! خرنیستم که نوع نگاهش عشقولانه اس...اِ؟؟توازکی تاحالا نگاه عشقولانه شناس شدی؟!شدم که شدم به توچه؟!
    خود درگیری منم که تمومی نداره...مردشورم و ببرن...
    خب حالاباید بگردم دنبال کشته مرده ام...اوهو چه پسرخاله شدم من!!!!
    چشمم و توی حیاط چرخوندم تابلکم پیداش کنم...
    آهان...یافتمش...آخی...ببین چه نازنشسته روی صندلی...تنهاهم که هست!نگاهی به دوروبرم کردم...کسی نیست...حتی خبری ازحراست دانشگاهم نیست.پس فرصت حسابی جوره!
    سعی کردم خیلی آروم وخانومی برم سمتش.خداییش خیلی سخت بود...هی دلم می خواست بدوم ولی خب ضایع بود...یه وقت میفتادم زمین تمام برجستگیام صاف میشد،حالا اون هیچی همین یه خاطرخواهم که داشتم می پرید...
    خیلی آهسته وبااعمال شاقه رفتم پیشش.
    تامن ودید یه لبخندملیح زد.دیدی گفتم چشمش من وگرفته؟!
    منم یه لبخندملیح زدم و گفتم:سلام آقای صانعی خوبید؟!
    درحالیکه هنوز لبخندمی زد گفت:اِی...بدک نیستم.شماچطوریدخانوم شایان؟!
    - مرسی ممنون...خوبم.
    درحالیکه به جای خالی روی صندلی اشاره می کردگفت:بفرماییدبشینین.
    منم ازخداخواسته قبول کردم ونشستم.خب پام دردمی گرفت وایسم!والا.
    بابک همین جوری بالبخندملیح نگام می کرد.بیچاره کلی ذوق مرگ شده بود که رفتم پیشش نشستم.
    خب ازکجاشروع کنم؟آهان...
    بالحن آروم وخانومی که ازمامانم یاد گرفته بودم،گفتم: چراتنها نشستین؟
    - خب راستش من الان کلاس ندارم.رادوین وامیر سرکلاسن منم منتظر اونام.
    اوکی...پس رادوین خره سر کلاسه...بایدببینم کی کلاسش تموم میشه...
    - تاکی میخواین اینجامنتظر بمونین؟
    - خب تاهروقت که اونابیان دیگه.
    عقل کل...منظورم اینکه تاچه ساعتی...خاطرخواه من و باش مثه خودم خل وضعه!
    - یعنی تاچه ساعتی؟
    بابک نگاهی به ساعتش کردوگفت:رادوین گفت که کلاسشون تا12 طول میکشه...یک ساعت ونیم دیگه باید منتظرشون باشم.
    خب پس وقت دارم...حالاکوتا 12!؟
    ازجام بلندشدم و همون طورکه لبخندمی زدم گفتم: خب پس دیگه چیزی به تموم شدن کلاسشون نمونده!!!من برم.
    بابک هم زمان بامن بلندشدوگفت:کجاخانوم شایان؟!تشریف داشتین.حالایه ساعت ونیمم خیلیه ها!بفرمایین یه چایی،قهوه ای،درخدمتتون باشیم.
    ناکس و نگاه...چه زود پسرخاله میشه...فکرکرده من خرم...ایـــــش...خیلی خوشم میادازتو و اون رفیق الدنگت؟!همینم مونده پاشم بیام باتو قهوه بخورم...ازاونجایی که من شانس ندارم،حراست دانشگاه مارومی گیره حالابیاودرستش کن!!!همین الانشم چون کسی نیست تونستم بیام باهات حرف بزنم وگرنه که حراست میومدمارو می برد!!والا.
    لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:نه دیگه... مزاحمتون نمیشم.باشه یه وقت دیگه.من کلاس دارم باید برم.
    آره جونه عمه ام کلاسم کجابود؟!خب بگو میخوای بری گندبزنی به اون لاستیکای نازنین دیگه!
    بابک هم که هنوزهمون لبخندملیح مسخره اش روی لبش بودگفت:اِ؟!اینطوری که خیلی بدشد!
    - نه بابا اختیار دارین.این چه حرفیه؟!من دیگه برم دیرم میشه. خداحافظ.
    بابک هم خداحافظی کردومن سریع جیم شدم.
    پسره ی پررو فکرکرده من بچه ام که بایه چایی یا قهوه میخواد خرم کنه... مردم میرن بیرون به عشقشون غذامیدن،اون وقت این میخواست بایه قهوه سروته قضیه روهم بیاره.غلط کرده...پسره ی بی ریخت...بره بمیره بااون رفیق دیوونه ی احمقش!
    دیگه به بابک فکرنکردم وسعی کردم روی نقشه ام تمرکز کنم.
    به پارکینگ رفتم.کسی اونجا نبود...سگ پرنمی زد...همه سره کلاساشون بودن...
    به سمت ماشین رادوین رفتم.اوهو چه ماشینی هم هست!معلومه خیلی واسش خرج کرده...
    من که اصلانمی تونم این ماشینا رواز هم تشخیصش بدم...یه پراید می شناسم اونم از صدقه سری ماشین ارغوانه...ماشین ماشینه دیگه
    .حالایا پرایده یایه چیزی مثل ماشین این بوزینه!چه فرقی داره که اسمش چیه؟!!
    ولی هرچی هست عجب جیگریه ها!حیفه این ماشین که زیرپای اون روانیه!آخی بمیرم که به خاطراون باید لاستیکات پنچرشه!
    برای آخرین بار یه دید زدم.کسی نبود.
    سریع قیچی ابروم و ازتوی کیفم درآوردم.یه نگاه به لاستیکا کردم.یه نگاهم به قیچی توی دستم ولبخندخبیثی زدم...ازفکراینکه رادوین امروز بی ماشین می مونه توی دلم کیلوکیلو قند می سابیدن!
    پیش به سوی پنچری لاستیکا!
    رفتم سراغ اولین لاستیک...بعد دومی...بعدش سومی...ودرآخرهم چهارمی...ردیفه ردیفه...بهترازاین نمیشه!
    هر4 تاچرخش پنچره!!!یوهو!
    خواستم ازمحل حادثه دورشم که یه چیزی زدبه سرم...باید رادوین و مطمئن کنم کار پنچری فقط وفقط کارخود خوشگلمه !
    رژ لبم و درآوردم وروی شیشه جلوی ماشین نوشتم: "اوخی...بمیرم پیاده بهت خوش بگذره.هنوز اولشه!پس بگردتابگردیم. "
    درسته رژ لبم دارفانی و وداع گفت ولی می ارزید!
    سریع یه نگاه به دوروبرم کردم...هیشکی نبود...خیلی سریع جیم شدم وبه کلاس برگشتم. به ساعت نگاه کردم 11 بود...یه ساعت دیگه قیافه رادوین دیدنیه!
    اُه...اُه...این زنگ نقشه کشی داشتیم.
    قبل از اینکه استادبیاد،ارغوان به زورباهام آشتی کرد وقرارشدبعداز کلاس بهم ساندویچ بده.
    من به همون ساندویچ دانشگاه هم راضی بودم...ازبس که بچه قانعی هستم!
     این افراد پسندیده اند "K!nd~G!Яl" (09-18-2013)

  10. #10
    Senior Member
    good girl آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2013
    محل سکونت
    شمال
    نوشته ها
    993
    پسندیده
    37
    مورد پسند: 862
    میزان امتیاز
    88

    ویترین مدال

    یک...دو...سه...شروع
    پست نهم:
    کلاس تموم شده بود ومن روی صندلی همیشگیمون منتظرارغوان نشسته بودم.مثلارفته بودساندویچ بخره...این چقدرکُنده!!!4 ساعته من و علاف کرده.
    یه نگاه به ساعتم کردم.12 ونیم بود.اُه...اُه...الاناس که سروکله رادوین عصبانی پیدابشه.
    بعداز پنج دقیقه ارغوان اومد.
    - کجایی تودختر؟!
    - صفش شلوغ بود.
    باخنده گفتم: نمیخواستی ساندویچ بدی،نمیدادی.چرا از صف مایه میذاری؟!
    ارغوان دهن کجی بهم کردوساندویچ وداد دستم:
    - خوبه خوبه...بلبل زبونی نکن...بگیر بلمبون که نخوری خودم میزنم تورگا!!
    ساندویچ وازش گرفتم ومشغول خوردن شدم.
    هنوز لقمه اول ازگلوم پایین نرفته بودکه یه جفت کفش جلوی چشمام ظاهرشدن.وا؟؟!!این کیه؟همین جوری ازپایین گرفتم رفتم بالا:
    چه کفشای قشنگی...اُه لالا ببین چه شلوارجین آبی پوشیده...چه پاهای کشیده وبلندی...اوه چه لباس مردونه سیاه سفید قشنگی...چه هیکل قشنگی...چه چهارشونه...اوه اوه چه لبی...چه دماغی...چه سه تیغیم کرده خودش و!چه چشمایی...چرا چشماش انقدرقرمزن؟!چرا انقدر عصبیه؟!چرا اینجوری نگام میکنه؟!
    حالا4 تا لاستیک بود بود دیگه...یه ذره راه برو لاغرشی(نه که خیلیم چاقه؟!) خب چاق نباشه برای سلامتیش خوبه....چقدرم تونگران سلامتی اونی!!!!!
    آخه من چرا انقدر خبیثم؟!!خخخخخخ
    باصدایی که ارعصبانیت دورگه شده بود دادزد:
    - دختره احمق چه غلطی کردی؟!
    ایش...کوربودی مگه؟!کودن خنگ رفته ماشینش و دیده اومده به من میگه چه غلطی کردی!خره ها!!خنگ سیریش.
    ارغوان که بادیدن عصبانیت رادوین کپ کرده بود،باتته پته گفت:آقای رستگار...چی...چی شده؟!
    رادوین درحالیکه باخشم به من زل زده بود،پوزخندی زدوگفت:نمی دونم.از دوستتون بپرسید.
    ارغوان نگاه پرسوالش و به من دوخت و باتکون دادن سرش ازم پرسید که باز دوباره چه گندی زدم!
    اما من به روی مبارک هم نیاوردم وخونسرد،زل زدم به درختا وسبزه های حیاط.
    رادوین از سکوتم به شدت عصبی شده بود.باصدایی که از عصبانیت دورگه شده بود گفت: کوری؟!من و به این گندگی نمی بینی؟
    پرروی روانی...فکرکرده همه مثه خودش کورن.یه لحظه یه فکرشیطانی زد به سرم.موقعیتش جوربودکه حرفای دیروزش و تلافی کنم.برای همینم جوابش و ندادم وخودم و زدم به کوچه علی چپ.
    رادوین دادزد: باتواَما!!!
    - ...
    -هوی...کری؟!
    - ...
    دیگه داشت از زور عصبانیت می مرد.
    آی من حال می کردم.با دمم گردو می شکوندم.عروسی برپابود تودلم.هنوزم به درختازل زده بودم.
    رادوین چندتانفس عمیق کشیدتابه خودش مسلط بشه.آی چه حالی می کنم من وقتی این حرص می خوره!!!
    توحال وهوای خودم بودم که صدای رادوین و شنیدم:
    - توچه جوری به خودت اجازه دادی که نزدیک ماشین من بشی؟!آخه بیچاره اگه بخوام ازت خسارت بگیرم که باید کل هیکلت وبدی.هیچ می فهمی چیکارکردی؟!من امروز یه جلسه مهم دارم،اگه نرسم می دونی چی میشه؟!آخه این چه کاری بود؟!چرا زدی پنچرکردی اون لاستیکارو؟می دونی قیمت هریه لاستیکش چقده؟!
    پسره احمق روانی...چه دسته بالا می گیره ماشینش و!حالا 4 تا لاستیک بود دیگه.همچینم جلسه جلسه می کنه انگار قراره بااین جلسه کل مشکلات دنیارو حل کنه !باباتو خودت خره کی باشی که جلسه ات بخواد مهم باشه؟!
    خواستم جوابش و بدم اما بازم سکوت کردم وبه همون درختا خیره شدم.اینجوری هم اون حرص میخورد وهم من انرژی صرف نمی کردم!
    رادوین عصبی شدوگفت: وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن.
    ایش حالا اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
    دست خودم نبوداما ناخودآگاه بهش زل زدم وفکرم و به زبون آوردم:
    - اگه نگاه نکنم چی میشه مثلا؟!
    آی رادوین حرص می خورد.کارد می زدی خونش درنمیومد..
    وحشیانه به سمتم خیز برداشت.بااین حرکتش ارغوان ازترس یه جیغ زدوخودش و کنارکشید.
    منم ترسیده بودم اما سعی کردم جلوی رادوین خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین دوتا دستاشو گذاست پشت من روی صندلی و روم خم شد.
    چشماش قرمزشده بود...تندتندنفس می کشید...نفسای داغش به صورتم می خورد.چه عطریم زده بود لامصب...بوش آدم و مست می کرد!
    رادوین همون طور که روم خم شده بود،زل زدتو چشمام.باصدای آروم اماعصبی گفت:خیلی دوست داری بدونی چی میشه؟!
    ترسیده بودم.دیگه نمی تونستم خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین بهم نزدیک تر شد.ترسیدم.نکنه بخواد غلطی بکنه؟!نه بابا بخوادهم اینجاکه نمی تونه!
    بااین که مطمئن بودم کاری ازدستش برنمیاد اما قلبم اومده بودتودهنم.نفس نفس می زدم...قلبم تالاپ تلوپ می خوردبه قفسه سینه ام.
    رادوین که دید ترسیدم،لبخندخبیثی زدوگفت: نترس...من باتوکاری ندارم!اگرم بخوام کاری کنم میرم دنبال یکی که به ریختم بیاد نه دنبال تو!
    یه دفعه لبخندش محو شدوعصبی گفت:خودت خواستی رها خانوم. تاقبل از این برام یه بچه کوچولوی فوفول بودی که هیچ کاری باهات نداشتم اما بااین غلطی که کردی فهمیدم تو ارزش هیچی نداری.بهت خندیدم هار شدی، پاچم و گرفتی...بشین...توفقط بشین وتماشاکن...مطمئن باش ساکت نمی شینم ودماراز روزگارت درمیارم.حالاهم برو دعا کن که به جلسه ام برسم وگرنه پدرت و درمیارم.شده ازکاروزندگیم می زنم تا حال تورو بگیرم...پس بهتره مواظب خودت باشی خانوم رها شایان!
    نگاهی به چهره ی ترسیده ام کردو پوزخندی زد.
    و بعداز یه نگاه طولانی که داشت من و سکته می داد رفت.
    اوف...داشتم جان به جان آفرین تسلیم می کردما!
    خب آخه روانی دل وجرئتش و نداری چرا زدی به دریا؟!کی گفته من جرئتش و ندارم؟!دارم...خوبشم دارم...هه هه خندیدم...فکرکرده حالا من باید بیام به پاش بیفتم!بره بمیره بابا.تواصلا مهم نیستی که...برو کنار بذار باد بیاد!!!
    درسته تواون لحظه ترسیده بودم ولی آخه رادوین اگرم بخواد نمی تونه غلطی بکنه...مگه شهر هرته؟!مملکت قانون داره...غلط اضافه بکنه چشاش و از کاسه درمیارن!!!
    با اینکه این حرفا روخودم میزدم امااصلا بهشون اعتماد نداشتم...این رادوینی که من می شناسم شده یه تنه جلوی هرچی قانونه وایمیسته تا لج من و دربیاره.ازبس که بیشعوره.آخه مگه من چیکارکردم؟!4 تالاستیک بود دیگه!تازشم این چیزا که اصلابرای اون مهم نیست.یک چهارم پولایی که هرروز باخودش میاره دانشگاه رو بده 8 تالاستیک میخره!!!
    حالامن تقریبی یه چیزی گفتم...ولی جان خودم رادوین خیلی خیلی پولداره...
    حالااینارو ولش کن...توهم که کم چیزی نیستی واسه خودت!!!رفتی لاستیکای یارو رو پنچرکردی اون وقت پررو پررو برمیگردی میگی حالامگه چی بود؟!
    خوشت میومد توهم یه ماشین این شکلی داشتی،میومد لاستیکاش و پنچر می کرد؟!
    حالا که من یه ماشین اون شکلی ندارم وکسی که پنچرشده آقارادوینه...بیخیال بابا.اصلا مگه همین بزمجه نبود که گفت:"بگردتابگردیم"؟؟؟؟خب منم دارم می گردم دیگه!انقدربدم میاد از آدمای بی جنبه.چیش!!!بی ریخت.
    برای اینکه دیگه به رادوین خره فکرنکنم،گازگنده ای به ساندویچم زدم.بانیش باز برگشتم سمت ارغوان وگفتم:چه ساندویچیم هس!!!

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

بازدید کنندگانی که با جست و جو این صفحه را مشاهده کرده اند:

رمان در همسایگی گودزیلا

رمان در همسایگی گودزیلا کامل

دانلود رمان در همسایگی گودزیلارمان درهمسایگی گودزیلادر همسایگی گودزیلارمان در همسايكي كودزيلارمان در همسایگی گودزیلا برای خواندنرمان در همسايگي گودزيلارمان در همسايگي گودزيلا videoخواندن رمان در همسایگی گودزیلارمان همسایگی گودزیلاخواندن آنلاین کامل رمان در همسایگی گودزیلارمان در همساىگى گودزىلادانلودرمان درهمسایگی گودزیلادانلود رمان در همسايكي كودزيلادرهمسایگی گودزیلارمان در همسایگی گود زیلارمان در همسایه گی گودزیلارمان کامل در همسایگی گودزیلادر همسايكي كودزيلارمان درهمسایگی گودزیلاقسمت آخررمان درهمسایگی گودزیلاقسمت بیست وهفتمرمان عاشقانه در همسایگی گودزیلارمان همسايه گودزيلا رمان در همسایگی گودزیلارمان همسایه گودزیلارمان درهمسایگی گودزیلا کاملرمان در هسايكي كودزيلارمان در همسایکی گودزیلارمان درهمسايگي گورزيلارمان درهمسایگی گوددانلودرمان درهمسايگي گودزيلارمان در همسايه ي كودزيلارمان در همسایگی یک گودزیلاخواندن رمان درهمسايگي گودزيلارمان در همسایگی گودزیلانوشته آنیلافصل دوازدهم رمان درهمسایگی گودزیلاقسمت آخر رمان در همسایگی گودزیلارمان درهمسايگي گودزيلاقسمت 59رمان عاشقانه ی همسایه ی گود زیلاخواندن رمان آنلاین کامل در همسایگی گودزیلاﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻤﺴﺎﻳﻜﻲ ﻛﻮﺩﺯﻳﻠﺎدر همسایگی گودزیلا قسمت اخردانلود رمان درهمسایگی گودزیلارمان درهمسايگي گودزيلا رمان درهمسایگی گودزیلاقسمت 6دانلود کتاب در همسایه گی گودزیلاکتاب رمان در همسایگی گودزیلارمان در همسایگی گودزیلا صفحه 6خلاصه رمان در همسایگی گودزیلا
SEO Blog

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •